Türkce 

| Englısh

آرشيو فايلهاي راديو حيدربابا

آرشيو نوشته ها

تست

تبریز شعری هانسی شاعریمیزدندیر؟
قوللاریم دولانا بوینونا بیر گون
گئنه باش قویارام دیزینه تبریز

استاد شهریار
پروین اعتصامی
حکیمه بلوری
بولود قاراچورلو
پرفسورزهتابی
علی تبریزلی
هوشنگ جعفری
بیلمیره م
 
.: Yazarlar :.
منجم باشي - قصه ي عاميانه ي آذربايجان
07/03/2010 - 10:40
علیرضا ذیحق

شب را مرد هرچه كرد خوابش نبرد و تا سحر تو بسترش غلت زد و صبح كه شد كتاب كهنه اي دستش گرفت و افتاد تو دل كوچه ها و داد زد : " كف بين و رمّال و منجّم ،هركي ميخواد بياد بيرون ! آينده را مي گويم و گره هاي كور را باز مي كنم . عروس ها ، مادرزن ها ، و شما اي مردم دردمند ، بشتابيد !"

يكي بود يكي نبود غير ازخدا هيشكي نبود . مردي بود فقير كه روزي زنش در آمد و گفت :

" من حتي يه روز نيز تو اين خونه نمي نشينم !"

مرد كه اور ار از تخم چشمهاش هم بيشتر دوست داشت گفت :

" مگه چي شده ؟ "

زن گفت : " مي خواستي چي بشه كه ؟ امان از دست تو آدم بي هنر كه مفت هم نمي ارزي !"

مرد گفت :

" تا ديروز كه جيكت در نمي اومد و مرتب مي گفتي فدات بشم وچطور شد كه الآن شدم يه آدم بي كمالات ؟ "

زن گفت : " فعلگي هم شد هنر؟ امروز تو حمام زني ديدم كه آدم از دك و پُزش عقّش مي گرفت و اما همه قربون صدقه اش مي رفتند .مي گفتند شوهر ش منجمه و تو قصر شاهي برو بيايي داره كه نگو . تا دلاك ها او را ديدند ، بقچه ي منو انداختند دور و اونو بردند اون بالا بالا ها . "

مرد گفت :

" به هرحال اون زن منجمه و تو زن مني و طبيعي يه كه اينجوري  ميشي ديگه !"

زن گفت : " پس تو هم برو وتا منجم نشدي بر نگرد ."

مرد گفت : " من كوره سوادم كجا بود كه حالا بخوام منجم هم بشم ؟ "

زن گفت : ديگه من اين چيزها حاليم نيست و يا بايد همين فردا منجم بشي و يا بيري طلاقم بدهي ."

شب را مرد هرچه كرد خوابش نبرد و تا سحر تو بسترش غلت زد و صبح كه شد كتاب كهنه اي دستش گرفت و افتاد تو دل كوچه ها و داد زد : " كف بين و رمّال  و منجّم ،هركي ميخواد بياد بيرون ! آينده را مي گويم و گره هاي كور را باز مي كنم . عروس ها ، مادرزن ها ، و شما اي مردم دردمند ، بشتابيد !"

اما اينجا به شما از كي بگويم ، از زن شاه ! از حمام در آمده و مشغول تن كردن رختهاشه كه يكهو مي بيند جواهراتش نيست . همه جا را زير و رو مي كنند و اما انگار كه آب شدند و رفتند زمين . زن پادشاه از كلافگي چنان حالي داشت كه اگه بهش چاقو مي زدي خونش در نمي آمد و حسابي گيج شده بود . اينجا بود كه ناگهان صدايي به گوشش خورد :

" همه دانم و هيچ ندان . از غيب و آينده مي گويم و پيشگوي جهانم. رمالي كه جد اندرجد ، هيچ پنهاني از چشم ما در امان نمانده !"

زن شاه از كلفت ها مي خواهد كه فوري او را صدا بزنند كه شايد او از جواهراتش خبري بدهد . مرد مي آيد و درست مي نشيند روبروي زن شاه و همانجور كه كجكي كتاب را باز و بسته مي كرد يكهو چشمش مي افتد به لنگ و پاچه ي زن شاه و در جواب او كه مرتب مي پرسيد : " دِ زود باش بگو ببينم چي مي بيني ؟ "

مرد در حاليكه هول كرده و دست و پاش را گم كرده بود گفت :

" اين درو واكن و اون در واكن ، شمعدونو خاموش كن، شهرو چراغون كن. درزو دل و كناره ، ريسمون بي قواره !"

تا كلمه ي درز و ريسمان به گوش زن شاه خورد ، فوري گفت : " يافتم ، يافتم !" و  يادش افتاد جواهراتش را با تاري از زلفكانش ، محكم بسته و گذاشته لاي جرز ديوار.

زن شاه انعام فراواني به او داده و نشان خانه و زندگي اش را مي گيرد كه هروقت كاري داشت به او خبر بدهد .

دوسه هفته اي از اين ماجرا مي گذرد و روزي به خزانه ي شاه دستبرد مي زنند وپادشاه از منجم دربار مي خواهد دزد را پيدا كند كه كاري از دستش بر نمي آيد و زن شاه ، نوكرها را مي فرستد دنبال مرد رمال كه فوري او را به قصر بياورند. مرد كه بدجوري خود را تو هچل مي ديد با ز با كتابش ور رفت و آخر سر گفت :

" يافتن اين گنج ، چهل روز وقت مي برد و مهلتي چهل روزه مي خوام ."

پادشاه قبول كرده و او برگشت سر خانه زندگييش. اما مرتب دلشوره ي چهل روز بعد را مي خورد كه اگر پته اش رو آب مي افتاد فاتحه اش را مي خواندند . 

مرد داشت به زنش غر مي زد كه زن گفت : " حالا كو تا چهل روز ؟"

مرد كه چيزي از تقويم سر در نمي آوُرد ، رفت بازار و چهل هندوانه خريد كه روزي با خوردن يك هندوانه ، حساب روزهاي مانده را داشته باشند .  اما بشنويم از سركرده ي چهل  حرامي ها كه فهميده بود منجم ، فرصتي چهل روزه خواسته و به همين خاطر، يكي از حرامي ها را فرستاد كه سر ي به خانه ي منجم بزند و ببيند چه خبر است .

زن و شوهر داشتند يكي از هندوانه ها را مي خوردند كه آن حرامي رسيد و يك جايي فالگوش ايستاد كه ببيند چه مي گويند . تازه از خوردن هندوانه فارغ شده بودند كه مرد گفت : " يكي آمد و رفت و ماند سي ونه تاش."

حرامي هم از ترس اينكه منجمه فهميده او اينجاست فوري در رفت ووقتي به مخفي گاه چهل حرامي ها رسيد گفت : " لا كردار همه چي حاليشه و فهميده كه كار، كار ما چهل حرامي هاست !"

فردا كه شد و هوا عين قير سياه شد  باز يكي از حرامي ها رفت ببيند تازه چه خبر. مرد كه همرا ه زنش داشت قاچ هاي هندوانه را نيش مي كشيدگفت : " دومي هم آمد و رفت و حالا ماند سي و هشت تاش . "

روزهاي بعد هم همين آش بود و همين كاسه و شب شده بود شب چهلم . اين دفعه ، سركرده ي حرامي ها خودش رفت و وقتي گوش ايستاد شنيد كه مرد گفت : " اين ديگه آخريش است و از همه گُنده تر. فردا هم روز مرگه و ديگه راه فراري نيست ."

سركرده  چهل حرامي ها تا اين را شنيد دلش غش رفت و فوري برگشت به مخفي گاهشان و گفت :

" هرچي از خزانه ي شاه كش رفتيم جمع و جور كنيد وبريزيد دم خانه ي منجم كه اگر دير بجنبيم كار از كار مي گذرد و حسابي لو رفته ايم !"

نصفه هاي شب بود كه مرد ، سر و صدايي شنيد و رفت دم در كه ببند چه خبريست كه ديد دو سه صندوق شاهانه گذاشته اند دم در و در فته اند . مرد ديد كه اينها هرچه باشند و نباشند همان گنجي اند كه او بايد پيدا مي كرد و حالا چه جوري سر از اينجا در آورده مات و معطل شد . بعدش هم به پادشاه خبر برد و وقتي پادشاه ديد كه هرچه از خزانه برده بودند را منجم بي كم و كاست پيدا كرده ، منجم قصر را بيرون كرد و آن مرد شدمنجم باشي دربار.  

روزي شاه مي رفت شكار و منجم هم با او بود كه شاه ملخي رو گوش اسب اش ديد و فوري گرفت تو مشتش.بعد نزديك منجم شد و در حالي كه مشت بسته اش را نشان او مي داد گفت : " اين چيه تو دستم ؟ " مرد كه هول كرده بود و مي ديد بعد از چند سال زندگي در عيش و نوش و شانس بياري هاي الا بختكي ، حالاست كه دستش رو خواهد شد چاره را آن ديد كه خودش را بزند به ديوانگي كه بگويند هوايي شده و بعد از اين دست از سرش بردارند . به همين خاطر هم شروع كرد به جست و خيز و گفت : " اين ور ميري ملخه ، اون ور ميري علفه ، زندگي يه پا كلكه ! "

پادشاه كه از فراست و غيبداني او به وجد آمده بود ، او را بغل كرد و با نثار يك مشت طلا ، از او قدر داني كرد و مرد هم كه ديد باز از خطر جسته ، به روي خودش نياورد و تا بود و مي زيست ،  به عزت و احترام او در قصر افزوده مي شد . همين هم هست كه مي گويند خدا از عمر آدم بردارد و بگذارد رو شانس اش.


170

 

YAZARIN DİĞER YAZILARI

21/07/2010 - 23:38 قوددار به يي نين گليني

10/04/2010 - 12:58 دَده مين دَردي - حکایه

01/04/2010 - 01:27 آنا ديلي ناغيل - غليرضا ذيحق

07/03/2010 - 10:40 منجم باشي - قصه ي عاميانه ي آذربايجان

07/03/2010 - 10:39 گؤی قورشاغی - حئکایه
 
 

نشریه میزین یازارلاری

مهاجرت به زبان ساده - بخش ششم تغییرات جدید در قونین مهاجرتی دولت فدرال کانادا
21/07/2010 - 22:27
کیومرث صدیقی
فرح جاهد
مهران بهارلی
دکتر خانگلدی
هیلال
علیرضا ذیحق
مهندس پیروزفرد
اسماعیل جمیلی
جعفر شاه باغی
خاطرات حسین مصطفوی

عضويت بصورت رايگان است
براي دريافت مهمترين خبرهاي تورنتو و كاميونتي

نام و نام خانوادگي

:

ايميل

:
   

صفحه اصلي

آرشيو فايلهاي نشريه

فرم قرارداد

تبليغات

 ارتباط

كليه حقوق محفوظ است